تبليغاتX
دیرِ مغان
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها.............که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
« زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.

به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.

در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد و خود را

 شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد.

« عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.

توماس مرتون

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن

 بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل

 مکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:50  توسط می فروش | 
ابراهام لينكن(رئيس جمهور آمريكا) نامه اي به آموزگار پسرش نوشت.نامه

 ي جالبي است كه بخشهايي از آن را برايتان نقل مي كنم.

او بايد بداند كه همه ي مردم عادل و صادق نيستند.اما به پسرم بياموزيد

 كه به ازاي هر شياد؛انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند.به او بگوييد

 در ازاي هر سياستمدار خودخواه؛رهبر با اهميتي هم وجود دارد.به او

بياموزيد  كه در ازاي هر دشمن؛دوستي هست.مي دانم كه وقت مي گيرد

 اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خودش؛يك دلار كاسبي كند بهتر از اين

 است كه جايي روي زمين پنج دلار پيدا كند.

به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.او را از غبطه

 خوردن بر حذر داريد.به او نقش و تاثير مهم ؛خنديدن را يادآور شويد.اگر مي

 توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد.به او بگوييد كه تعمق

 كند.به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود.به گلهاي درون

 باغچه؛به زنبورها كه درهوا پرواز مي كنند؛دقيق شود.به پسرم بياموزيد كه

 در مدرسه بهتر است مردود شود؛اما با تقلب به قبولي نرسد.به پسرم ياد

 بدهيد كه با ملايم ها؛ ملايم و با گردن كشها؛گردن كش باشد.به او بگوييد

 به عقايدش ايمان داشته باشد؛حتي اگر همه در خلاف جهت او حرف

 بزنند.به پسر ياد بدهيد كه همه حرفها را بشنود و سخني را كه به نظرش

 درست مي رسد انتخاب كند.

ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.

اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه؛تبسم كند.به او بياموزيد

كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد.به او بياموزيد كه ميتواند براي فكر و

 شعورش مبلغي تعيين كند؛اما قيمت گزاري براي دل بي معناست.به او

 بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش

 بايستد و با تمام قوا بجنگد.

در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك ناز پرورده

نسازيد.بگذاريد كه شجاع باشد.به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته

 باشد.

توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد.پسرم كودك كم سال

خوبيست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:49  توسط می فروش | 
کیست که واقعا نداند که در عصمت ملکوتی سپیده,در زمزمه ی جادویی

چشمه ساران, در نسیم پیام آور سحر,در چشم خون پالای غروب,در نغمه

ی آسمانی شباهنگ,در خلوت نیمه شبهای روشن کوچه باغهای

 خاموش,در خم خسته ی چشمی از تب عشق,در هم آغوشی پاک مه

 ومرداب, در لبخند,در نگاه,در مهتاب, در بازی پنهان و پر غوغای باد بر سر

شاخه های بلند سپیدارهای مغرب,در افق,در شفق,و در هر چه ما را از

خویش به در میبرد,درست به همان اندازه عمق,معنی,راز و زیبایی نهفته

است,که در قیافه ی یک "گوشت کوب !" و حتی در همان درز پر از گوشت

 کوبیده ی شب مانده ی آن؟!" ........ این بیچاره انسان است که می خواهد

 دنیایش چنین باشد و نیست. اوست که خود را در این"کوخ" فاقه زده و

 پست و تنگ و زشت گرفتار میبیند و با فریب هنر ,آنرا به گونه ی "کاخی"

که شایسته ی "نیمه خدایی" چون اوست می آراید.

" دکتر علی شریعتی" 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط می فروش | 
فرا تر از هر چیز در زنرگی مسئول آنیم که در هر زندگی
 
 دست کم یکبار با بخش دیگر خود که در راه ما تجلی
 
 خواهد کرد یگانه شویم . حتی اگر برای چند لحظه
 
 باشد . چون این لحظات عشقی چنان عظیم به همراه
 
 خواهد داشت که بقیه ی روزگار ما را توجیه می کند.
 
پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:35  توسط می فروش | 
امید خود خداست و فرار راه شیطون


وقتی یه گرفتاری واستوون پیش می آد وقتی از هیچ کسی کاری ساخته

نیست 2 تا حالت داره یا از روبرو شدن باهاش فرار می کنی یا وامیستی و

 می جنگی؟ به چه امید می جنگی؟ ناخواسته دلت دنبال یه راهیه که

مشکلت حل بشه. چه راهی چه جوری نمی دونی ولی می خوای یه نفر

 کمکت کنه. آره اونجا که عقل جواب نمی ده اونجا که از زمینی ها کاری بر

نمی آد دل دنبال کسی می گرده فقط دل. فقط دل امید داره. چون فقط دل

 خدا رو خوب می شناسه. دل هرچقدر سیاه بشه باز خدا رو میشناسه.

 جای خدا توو دله. خدا همون امید که اون لحظه داری که کمکت کنه. اصلا

حکمت گرفتاری همینه . خدا می خواد که بری سراغش می خواد دلت به

 امید زنده بموونه. یادتوون باشه مهم نبست چی پیش می آد. هرچی پیش

 بیاد یه حکمتی داره. مهم اینه که ما خدا رو ببینیم. آره به نظر من امید خود

 خود خداست البته قشنگیش اینه که این دفعه خدا خودش سراغمون میاد

خودش صداموون میکنه . اون لحظه حتی خیلی کووچیک که امیدوار میشی

خدا داره خودشو بهت به قلبت به روحت نشوون میده. پس فرار نکنید خدا

 خودش اومده تا ما ببینیمش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:23  توسط می فروش | 
گنگترین واژه های خیال نیزنمی تواند جوابگوی درد خیالی شود که از رویا
 
فرار می کند . سوال کرده ولی فرار می کند. نمی خواهد جواب بگیرد شاید
 
 جواب را می داند.ولی نمی خواهد مطمئن شود برای همین فرار می
 
کند.گاهی موفق می شود گاهی هم به بن نست می خورد بستگی به
 
 شانس و اقبالش دارد که چه جوری همراهی اش کند.
 
در واقع فرار همون امیده.شایدم امید همون فراره.امید به فرار یا فرار با امید یا
 
 فراری از بی امیدی در کل هر دو با هم یه جوری ربط دارن هر جا فرار
 
 هست امیدم هست حالا یا زیاده یا کمه ولی هست حتی اگر اون ته تها
 
 باشه.خوده فرار هم سریع یا کند داره و اینم باز با امید رابطه داره هر کی
 
 تندو سریع فرار کنه امیدش بیشتره و هر کی کندو یواش............ ولی
 
بعضی ها فرار نمی کنن .   وا میستن و زل می زنن تو چشای خیال و
 
 جواب می خوان حتی اگه جواب واضح باشه.در واقع فرار نمی کنن چون به
 
 امید اعتقاد ندارن
 
 
این متن رو یکی از دوستان فرستاده من هم چون از موضوعش خوشم می
 
 آد گذاشتم اینجا تا در موردش بحث کنیم.
 
البته خودم با همه این متن موافق نیستم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 12:42  توسط می فروش | 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می
 
 داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن
 
 است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه
 
 می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و
 
معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه
 
 می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که
 
 در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،
 
بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،
 
 مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری،
 
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و
 
عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را
 
درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
 
 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه
 
 عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این
 
چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که
 
 شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه
 
 عشق را تلف کرده ای.
 
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر
 
نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود
 
 گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
 
 تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و
 
برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و
 
دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است
 
 که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا
 
 بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی
 
 خدا ایستاده است!
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:25  توسط می فروش | 
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هرچند راه
 
اوسخت و ناهموار باشد.
 
وهر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید، هرچند که
 
 تیغ های پنهان در بال و پرش  ممکن است شما را مجروح کند.
 
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هرچند دعوت او
 
 رویاهای شما را چون باد درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.
 
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
 
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
 
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های
 
شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند، همچنین تا عمیق ترین
 
 ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می
 
 دهد.
 
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و
 
بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.
 
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
 
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
 
عشق نه مالک است و نه مملوک،
 
زیرا عشق برای عشق کافی است.
 
وقتی که عاشق می شوید مگویید((خداوند در قلب من است))، بلکه بگویید
 
((من در قلب خداوند جای دارم)).
 
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که
 
 اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.
 
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
 
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،
 
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و
 
برای شب آواز می خواند.
 
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
 
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و
 
شادی بر خاک ریزد.
 
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید،
 
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
 
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
 
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آیید،
 
و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:56  توسط می فروش | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:45  توسط می فروش | 

                    

ü   رحمتی  کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و

 حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را

 ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و

 برای دنيا کار ميکنند!

 

ü    به من «تقواي ستير» بياموز تا در انبوهِ مسئوليت نلغزم و از

 «تقوای پرهيز» مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم!

 

ü    مرا ياری ده تا جامعه ام را بر سه پاية «کتاب، ترازو، آهن» استوار

 کنم و دلم را از سه سرچشمة «حقيقت، زيبائي و خير» سيراب

 سازم!

 

ü    در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی ميکشاند، مرا با

 «نداشتن» و «نخواستن» روئين تن کن!

 

ü    مرا از همه فضائلی که به کار مردم نيايد محروم ساز!

 

 

ü    مگذار که ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبة

 دين، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند!

 

ü    تا به رعايت «مصلحت» «حقيقت» را ذبح شرعي نکنم!

 

ü    ميدانم که اسلام پيامبر تو با نه آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با نه

 آغاز شد. مرا ای فرستندة محمد و ای دوستدار علی ! به اسلامِ آری

 و به تشيعِ آری کافر گردان!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:23  توسط می فروش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عاشق روی جوانی خوش و نوخواسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

نوشته های پیشین
هفته دوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
پیوندها
سرودققنوس
آخرخط
جستار
نی ستی
از لسانجلس تا قزوین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان